My Blue Moon

Living on the earth, Craving for the Moon

My Blue Moon

Living on the earth, Craving for the Moon

منوی بلاگ

آدما تغییر می‌کنن، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی. تغییر خوب یا بد رو نمی‌دونم؛ فقط می‌دونم منی که الان هستم با منِ چند سالِ پیشم به اندازه‌ی زمین تا آسمون فرق می‌کنه. می‌دونم که باید خودمو دوست داشته باشم و زیادی به خودم سخت نگیرم، اما شاید همین سخت نگرفتنه منو تا اینجا آورده باشه. شاید یه جایی باید عجیب به خودم سخت می‌گرفتم و نگرفتم، چون نمی‌دونستم تاثیر هر حرکتم روی شخصیتم تا چه حد عمیقه. من و راحیل بعد هفت سال دوباره به هم برخوردیم. دوباره توی این دو راهی موندیم که دوست بشیم یا مثل دو تا غریبه از کنار هم رد بشیم و بریم. من توی نامه‌ای که قرار بود به گذشته برگرده نوشته بودم که اون زمان می‌زدم روی دست خودمو و باهاش دوست نمی‌شدم. اما الان، امروز، این لحظه، این چیزی که بهش تبدیل شدم داره مدام توی گوشم می‌گه: «این زمانیه که راحیل باید بزنه روی دست خودش و دستِ دوستی سمتم دراز نکنه.»

 اما اون این کارو نکرد. دستشو به سمتم دراز کرد، اونم وقتی که من فکر می‌کردم تصمیم داریم غریبه‌ی همدیگه باشیم. منم دستشو گرفتم و چیزی که زیاد دارم راجع بهش اظهار امیدواری می‌کنم اینه که هفت سال بعد توی نامه ای به گذشته‌اش خطاب به منِ الانش ننویسه: «با بلو دوست نشو نشو نشو.»

 

 

اگر یادت نمیاد نامه‌ای به گذشته چی بود، لینکش اینجاست:

http://bluemoon.blog.ir/post/83

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۵۹
Blue Moon

یه وقتایی فکر می‌کنی هیچی قرار نیست مثل قبل بشه، اتفاقی می‌افته که چنان حالت رو زیر و رو می‌کنه که فکر می‌کنی حتی مردن هم نمی‌تونه درمانش کنه. من این حس رو داشتم. و فکر کردم چقدر باید بگذره که بتونم اینو حلش کنم، چقدر باید بگذره تا بتونم مثل دیروز باشم، مثل پریروز، مثل هفته پیش؟ و فکر می‌کردم شاید تا ابد طول بکشه. شاید اصلا تا ابد هم درست نشه. تمام شب به گریه و زاری و اشک و فکر و فکر و فکر گذشت. تا یه لحظه که به خودم اومدم و دیدم اشکام خشک شده، احساس گرسنگی می‌کنم، صبح شده و مغزم به طرز شگفت‌انگیزی از فکر کردن دست برداشته. رفتم غذا خوردم و متوجه شدم همه چیز به حالت نرمال برگشته. فقط از یه شب تا صبح! نمی‌دونم تو چقدر به معجزه اعتقاد داری، اما من همین رو یه معجزه می‌دونم؛ معجزه‌ای که شاید دلیل ادامه زندگیم شد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۱۴
Blue Moon

+مردم رو دیدی توی خیابون؟ انگار نه انگار که قرنطینه شده.

-آره اصلا رعایت نمی‌کنن. راستی، ابروهات چه خوب شدن.

+ واقعا؟ مرسی‌ آره امروز صبح گفتم حالا قرنطینه می‌خواد شروع بشه برم سریع آرایشگاه کارامو انجام بدم. وای نمی‌دونی که چقد شلوغ بود. مردم اصلا درک ندارن که.

- خوب کردی. من دیگه هفته پیش واسه عقد پسر خاله‌م رفته بودم آرایشگاه، کار خاصی نداشتم حالا بخوام برم.

+ عقد پسر خاله‌ت بود؟ مبارکه. واسه همین نیومده بودی باشگاه؟

- مرسی قربونت. روزی خودت بشه. آره دیگه درگیر جشن اون بودم.

+ به سلامتی. مرسی عزیزم. راستی، گفتن باشگاه رو می‌خوان تعطیل کنن.

- آره آخه کرونا باز شدید شده. وضعیت رو قرمز اعلام کردن

+ بهتر. من می‌خواستم برم شهرستان نمی‌دونستم این جلساتی که نیستم رو چطوری جبرانی بیام.

- واسه تو خوب شد ولی من تو خونه حوصله‌ام سر می‌ره.

+برو خونه فامیلی کسی، البته خب گفتن تجمع نکنید.

- نه دیگه می‌مونم خونه.

+ باشه عزیزم پس من برم دیگه. ایشالا بعد قرنطینه می‌بینمت.

[همدیگه رو بغل کردن و خدانگهدار]

و این مکالمه عین واقعیت بود. پارادوکس خودِ ماییم.

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۸:۳۲
Blue Moon

-چی بدتر از بیست سالگیه؟

+بیست و یک سالگی!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۹ ، ۱۲:۲۴
Blue Moon

هر جا که لرز بر تن نحیفش می‌نشست، دستانش را به آغوش می‌کشید و با گرمای عشقی که از جانش تراوش می‌کرد، تار و پودش را از سرما می‌زدود و چیزی به سلول‌هایش تزریق می‌کرد؛ به سان آرامش، امنیت و عشق.

سوز سردی از برف‌ها برخاست و کوران شد.

به چشم بر هم زدنی دستان یخ‌زده خویش را بی هیچ مأمن و پناهی یافت. آتش گرفت. اشک ریخت. زجه زد.

اما نه، این برایش کافی نبود. حنجره‌اش از فریادی که کشید سوخت. با مشت‌های کوچکش به جان برف‌های کوفته افتاد. آنقدر که تن اندوهگین و روح زخمی‌اش بر زمین افتادند. گویی برف‌ها حالش را فهمیده بودند که تنها بی‌صدا ضرباتش را مزه مزه می‌کردند و دَم بر نمی‌آوردند. اما حتی آن‌ها هم قادر نبودند تسلی‌ بخش شعله‌ای که بر دلش افتاده بود و آرام آرام از درون ذوبش می‌کرد باشند. و آنجا بود که مرگش، آهسته، آغاز شد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۳ مهر ۹۹ ، ۱۶:۱۰
Blue Moon

پاییز قشنگم سلام، کلام در ستایش زیباییت قاصر است. تا کنون بیش از میلیون‌ها نفر از رنگ‌های آتشین و بکرت گفته‌اند و با این حال هنوز دفتر این شرح‌ها به انتها نرسیده و گمان نمی‌کنم که هرگز برسد. با فکر به روزهای ابری و شب‌های بارانیت، هودی‌های جذاب و بارش برگ‌هایت قند در دل هرکسی آبنبات می‌شود و دلش به تالاپ و تولوپ می‌افتد. نمی‌دانم چگونه از روز‌های پرخاطره‌ای که سالیان زندگی‌ام را ساخته‌اند بنویسم اما این را بدان که با تو همیشه عنصری را در وجودم و کنارم داشته‌ام و این را مدیون تو هستم. عنصری که در نهایت موجب گشادی رگ‌هایم و جوشش خون در آنها می‌شود. عنصری که گاهی اشک را از چشمانم جاری و مرا به فین فین می‌اندازد. آری، به راستی که حقیقت دارد؛ پادشاه حساسیت‌ها، پاییز!

:d

می‌خواستم طولانی‌تر بنویسم که قشنگ وقتی تو حس رفتین ضدحال بشه بعد با خودم گفتم نه ولش کن، گناه دارین. اون سری خیلی اذیتتون کردم بسه دیگه😅

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۵
Blue Moon

دردها هیچوقت بی‌رنگ نمی‌شوند، فقط کم‌رنگ می‌شوند و گاهی هم پررنگ!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۹ ، ۱۷:۵۹
Blue Moon

از وقتی کوتاهشون کردم نه گریه کرده بودم نه پشیمون شدم. هر کسی هم که دیدشون و افسوس خورد رو دلداری دادم که دوباره بلند می‌شن و مثل قبل می‌شن. ولی راستش هر بار که دست می‌کشم توشون و جای خالیشونو حس می‌کنم یه چیزی روی قلبم سنگینی می‌کنه. امروز حتی براش بغض کردم و خجالت کشیدم که چرا سر همچین چیزی می‌خواد گریه‌م بگیره. مدام به خودم می‌گم بیخیال، قرار نیست همیشه کوتاه بمونن که. ولی واقعیت اینه چند سال باید بگذره تا دوباره مثل قبل بشن. دارم سعی می‌کنم نفس عمیق بکشم و به این فکر نکنم که بخشی از وجودم رو از دست دادم و خوشحال باشم که یاد گرفتم بگذرم از چیزی که بهش عادت کرده بودم. 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۹ ، ۱۶:۱۸
Blue Moon

هر چه می‌گذشت به عادی بودن خود بیشتر پی می‌برد و این باعث خاص‌تر شدنش می‌شد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۵۰
Blue Moon

من: فکر کنم روزی که به دنیا اومدم جمعه بوده.

اون: از کجا می‌دونی؟

من: آخه همیشه تعطیلم، قاااااه قاه قاه:/

و اما بعد از سرچ کردن تاریخ تولدم به این حقیقت دست یافتم که:

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۹ ، ۱۴:۵۶
Blue Moon