ماه آبی من

استادمون دو تا تیکه سنگ آورد گفت به نظرتون اینا چی هستن؟ از رنگ و جلایی که داشتن همه‌مون گفتیم طلا.

گفت نه، این طلاست و به دیگری اشاره کرد و گفت ولی این یکی پیریته. یه کانی بی ارزش که فقط ظاهر طلا رو داره.

از نظر ظاهر، هیچ تفاوتی با طلا نداره و خیلی ها اونا رو به اشتباه می‌گیرن. برای اینکه بتونی از طلا تشخیصش بدی باید روش خراش بندازی. بعد می‌بینی که ماهیت خودش رو نشون می‌ده.

به نظرم آدم‌ها هم همینن. توی موقعیت‌های بدون تنش همه خوبن، همه طلان، حالا باید دید وقتی روشون خراش بیفته، وقتی توی یه موقعیت غیرعادی گیر کنن چه ماهیتی از خودشون نشون می‌دن.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۰۰ ، ۲۱:۵۵
Blue Moon

یک‌بار از تو پرسیدم آیا احساس تنهایی می‌کنی؟

مصمم گفتی که چنین احساسی نداری، گفتی دوستانی داری که تو را از هر آنچه نامش تنهاییست دور می‌کنند.

گفتی آنها تو را شاد می‌کنند و در سختی‌ها کنارت می‌مانند.

خندیدم، چنان قهقهه‌ای زدم که ترسیدی، در خود مچاله شدی و به گریه افتادی. به که دروغ می‌گویی دخترک نادان؟ به من یا خودت؟من سایه‌ی تو هستم! آن کس که کنارت بود، من بودم! آن کس که پنهانی گریه‌هایت را دید، من بودم؛ آن کس که در سختی‌ها پشتت بود من بودم. تو ندیدی، حواست نبود، خودت را به ندیدن زدی؛ اما این من بودم که روی زمین پشت سرت کشیده می‌شدم و با این حال قلاب را رها نکردم و تنهایت نگذاشتم، زخم‌های مانده بر تنم را نادیده گرفتم و در آغوش کشیدمت. احساس تنهایی نمی‌کنی؟ چون من در تک‌تک ثانیه‌های عمرت همراهت بودم. آنقدر احساسات پنهانیت را می‌بینم، آنقدر از غمت خودخوری می‌کنم که تاریکی جهان را فرا می‌گیرد. تو می‌گویی من رفته ام، اما اینطور نیست.

من تنهاییت را به آسمان می‌برم، بیش از هر زمان دیگری سیاه می‌شوم، تاریک می‌شوم تا تو قوای از دست رفته‌ات را پس بگیری.

حالا بار دیگر از تو می‌پرسم، آیا احساس تنهایی می‌کنی؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۰۰ ، ۱۲:۲۴
Blue Moon

یکی می‌گفت دفتر خاطرات ۶ سال پیششو آورده و دیده که اون موقع‌ها نوشته بوده که امیدواره هیچ‌وقت از فلانی جدا نشه ولی حالا اصلا یادش نیست که فلانی کیه.

می‌دونم اینو به طنز نوشته و شوخیه و حتی باهاش خندیدم.

ولی یکهو به خودم فکر کردم. به این که من تک تک آدم‌هایی که اسمشون توی دفترهای خاطراتم ثبت شده رو به یاد دارم، به طور کامل. حتی اگر یه رهگذر ساده بود، یه کسی که توی اتوبوس خط نادری - پاداد فقط مسیرش با من یکی بوده. یکی که یه جمله ساده مثل روزبخیر رو بهم گفته و یکی که توی بزرگ‌ترین اتفاقات زندگی کنارم بوده.

من آدما رو خوب یادمه، اینکه کی برام چی‌کار کرده و کی باهام چی‌کار.

 نه تنها توی دفترم بلکه توی ذهنم برای همیشه ثبت شده.

دارم به این فکر می‌کنم که من، کی و کجا توی دفتر چه کسی برای ابد ثبت شدم؟ آیا اون شخص بعد ده سال، بعد بیست سال هنوز می‌تونه منو به خاطر بیاره؟

اصلا چقدر طول می‌کشه که من از یاد برم؟

ولی خب... چیزی که می‌دونم اینه؛ برای اینکه فراموش بشی باید اول توی ذهن کسی ثبت شده باشی.

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۴:۴۴
Blue Moon

صبح تا شب و شب تا صبح نشستم توی این اتاق و به تو فکر می‌کنم؛ به تویی که بودن من رو یادت رفته.

نه اینکه کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداشته باشما، نه؛ فکر تو رهام نمی‌کنه. آخه فکر کردن بهت، درست به همون اندازه‌ای که باعث رنجشم می‌شه، بهم حیات هم می‌بخشه؛ همون قدری که بهم اضطراب می‌ده، آرومم هم می‌کنه؛ همون قدری که باعث جاری شدن اشکم می‌شه، دلیل باز شدن لب‌هام به لبخند هم می‌شه.

نه اینکه منتی سرت باشه‌‌ها، نه؛ انتخاب خودم این بوده. البته شاید کنترل کردن یه چیزهایی از اراده‌ی من خارج شده باشه...مثل دوست داشتنت!

می‌گن انسان یه موجود مختاره؛ یعنی خودش اختیار داره و می‌تونه انتخاب کنه و تصمیم بگیره. ولی می‌دونی چیه؟ من بهت می‌گم که دوست داشتنت دیگه از اراده من خارج شده؛ دیگه دست من نیست.

تا حالا شده به یه چیزی مدت خیلی طولانی‌ای خیره بشی و بعد از اون هر جا رو نگاه کنی سایه‌شو ببینی؟

من سایه‌‌ی تو رو همه جا می‌بینم.

می‌بینم که از در میای داخل، خندیدنت رو می‌بینم، برق چشم‌هات رو می‌بینم؛ ولی خب....اینکه دوستم نداری رو هم می‌بینم.

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۰۴
Blue Moon

آدما تغییر می‌کنن، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی. تغییر خوب یا بد رو نمی‌دونم؛ فقط می‌دونم منی که الان هستم با منِ چند سالِ پیشم به اندازه‌ی زمین تا آسمون فرق می‌کنه. می‌دونم که باید خودمو دوست داشته باشم و زیادی به خودم سخت نگیرم، اما شاید همین سخت نگرفتنه منو تا اینجا آورده باشه. شاید یه جایی باید عجیب به خودم سخت می‌گرفتم و نگرفتم، چون نمی‌دونستم تاثیر هر حرکتم روی شخصیتم تا چه حد عمیقه. من و راحیل بعد هفت سال دوباره به هم برخوردیم. دوباره توی این دو راهی موندیم که دوست بشیم یا مثل دو تا غریبه از کنار هم رد بشیم و بریم. من توی نامه‌ای که قرار بود به گذشته برگرده نوشته بودم که اون زمان می‌زدم روی دست خودمو و باهاش دوست نمی‌شدم. اما الان، امروز، این لحظه، این چیزی که بهش تبدیل شدم داره مدام توی گوشم می‌گه: «این زمانیه که راحیل باید بزنه روی دست خودش و دستِ دوستی سمتم دراز نکنه.»

 اما اون این کارو نکرد. دستشو به سمتم دراز کرد، اونم وقتی که من فکر می‌کردم تصمیم داریم غریبه‌ی همدیگه باشیم. منم دستشو گرفتم و چیزی که زیاد دارم راجع بهش اظهار امیدواری می‌کنم اینه که هفت سال بعد توی نامه ای به گذشته‌اش خطاب به منِ الانش ننویسه: «با بلو دوست نشو نشو نشو.»

 

 

اگر یادت نمیاد نامه‌ای به گذشته چی بود، لینکش اینجاست:

http://bluemoon.blog.ir/post/83

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۵۹
Blue Moon

یه وقتایی فکر می‌کنی هیچی قرار نیست مثل قبل بشه، اتفاقی می‌افته که چنان حالت رو زیر و رو می‌کنه که فکر می‌کنی حتی مردن هم نمی‌تونه درمانش کنه. من این حس رو داشتم. و فکر کردم چقدر باید بگذره که بتونم اینو حلش کنم، چقدر باید بگذره تا بتونم مثل دیروز باشم، مثل پریروز، مثل هفته پیش؟ و فکر می‌کردم شاید تا ابد طول بکشه. شاید اصلا تا ابد هم درست نشه. تمام شب به گریه و زاری و اشک و فکر و فکر و فکر گذشت. تا یه لحظه که به خودم اومدم و دیدم اشکام خشک شده، احساس گرسنگی می‌کنم، صبح شده و مغزم به طرز شگفت‌انگیزی از فکر کردن دست برداشته. رفتم غذا خوردم و متوجه شدم همه چیز به حالت نرمال برگشته. فقط از یه شب تا صبح! نمی‌دونم تو چقدر به معجزه اعتقاد داری، اما من همین رو یه معجزه می‌دونم؛ معجزه‌ای که شاید دلیل ادامه زندگیم شد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۱۴
Blue Moon

+مردم رو دیدی توی خیابون؟ انگار نه انگار که قرنطینه شده.

-آره اصلا رعایت نمی‌کنن. راستی، ابروهات چه خوب شدن.

+ واقعا؟ مرسی‌ آره امروز صبح گفتم حالا قرنطینه می‌خواد شروع بشه برم سریع آرایشگاه کارامو انجام بدم. وای نمی‌دونی که چقد شلوغ بود. مردم اصلا درک ندارن که.

- خوب کردی. من دیگه هفته پیش واسه عقد پسر خاله‌م رفته بودم آرایشگاه، کار خاصی نداشتم حالا بخوام برم.

+ عقد پسر خاله‌ت بود؟ مبارکه. واسه همین نیومده بودی باشگاه؟

- مرسی قربونت. روزی خودت بشه. آره دیگه درگیر جشن اون بودم.

+ به سلامتی. مرسی عزیزم. راستی، گفتن باشگاه رو می‌خوان تعطیل کنن.

- آره آخه کرونا باز شدید شده. وضعیت رو قرمز اعلام کردن

+ بهتر. من می‌خواستم برم شهرستان نمی‌دونستم این جلساتی که نیستم رو چطوری جبرانی بیام.

- واسه تو خوب شد ولی من تو خونه حوصله‌ام سر می‌ره.

+برو خونه فامیلی کسی، البته خب گفتن تجمع نکنید.

- نه دیگه می‌مونم خونه.

+ باشه عزیزم پس من برم دیگه. ایشالا بعد قرنطینه می‌بینمت.

[همدیگه رو بغل کردن و خدانگهدار]

و این مکالمه عین واقعیت بود. پارادوکس خودِ ماییم.

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۸:۳۲
Blue Moon

هر جا که لرز بر تن نحیفش می‌نشست، دستانش را به آغوش می‌کشید و با گرمای عشقی که از جانش تراوش می‌کرد، تار و پودش را از سرما می‌زدود و چیزی به سلول‌هایش تزریق می‌کرد؛ به سان آرامش، امنیت و عشق.

سوز سردی از برف‌ها برخاست و کوران شد.

به چشم بر هم زدنی دستان یخ‌زده خویش را بی هیچ مأمن و پناهی یافت. آتش گرفت. اشک ریخت. زجه زد.

اما نه، این برایش کافی نبود. حنجره‌اش از فریادی که کشید سوخت. با مشت‌های کوچکش به جان برف‌های کوفته افتاد. آنقدر که تن اندوهگین و روح زخمی‌اش بر زمین افتادند. گویی برف‌ها حالش را فهمیده بودند که تنها بی‌صدا ضرباتش را مزه مزه می‌کردند و دَم بر نمی‌آوردند. اما حتی آن‌ها هم قادر نبودند تسلی‌ بخش شعله‌ای که بر دلش افتاده بود و آرام آرام از درون ذوبش می‌کرد باشند. و آنجا بود که مرگش، آهسته، آغاز شد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۳ مهر ۹۹ ، ۱۶:۱۰
Blue Moon

پاییز قشنگم سلام، کلام در ستایش زیباییت قاصر است. تا کنون بیش از میلیون‌ها نفر از رنگ‌های آتشین و بکرت گفته‌اند و با این حال هنوز دفتر این شرح‌ها به انتها نرسیده و گمان نمی‌کنم که هرگز برسد. با فکر به روزهای ابری و شب‌های بارانیت، هودی‌های جذاب و بارش برگ‌هایت قند در دل هرکسی آبنبات می‌شود و دلش به تالاپ و تولوپ می‌افتد. نمی‌دانم چگونه از روز‌های پرخاطره‌ای که سالیان زندگی‌ام را ساخته‌اند بنویسم اما این را بدان که با تو همیشه عنصری را در وجودم و کنارم داشته‌ام و این را مدیون تو هستم. عنصری که در نهایت موجب گشادی رگ‌هایم و جوشش خون در آنها می‌شود. عنصری که گاهی اشک را از چشمانم جاری و مرا به فین فین می‌اندازد. آری، به راستی که حقیقت دارد؛ پادشاه حساسیت‌ها، پاییز!

:d

می‌خواستم طولانی‌تر بنویسم که قشنگ وقتی تو حس رفتین ضدحال بشه بعد با خودم گفتم نه ولش کن، گناه دارین. اون سری خیلی اذیتتون کردم بسه دیگه😅

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۵
Blue Moon

دردها هیچوقت بی‌رنگ نمی‌شوند، فقط کم‌رنگ می‌شوند و گاهی هم پررنگ!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۹ ، ۱۷:۵۹
Blue Moon