ماه آبی من

احساس میکنم به بیماری ای دچار شدم که اصلا نمیتونم دایره ی قرمز دور استوری ها، ستاره طلایی توی وبلاگ و پیام های نخونده شده رو تحمل کنم -_-

بعد واقعا تعجب میکنم چطور به بعضیا پیام میدی میبینی تا چند روز هی آنلاین میشن ولی سین نمیکنن. من تا جواب هم ندم دلم آروم نمیشه :d

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۸ ، ۱۳:۱۰
Blue Moon

دو تا موضوع داشتم که میخواستم در موردشون حرف بزنم فعلا اینو میگم تا پست بعدی.

َاین پستم در مورد ترسه. شده که وقتی یه نفر در مورد ترسش بامون حرف میزنه فکر کنیم که چه مسخره!!! اصلا همچین چیزی ترس داره مگه؟ :/

ولی این وسط یه نکته ای هست که باید بهش توجه بشه، شاید چیزی که ما ازش میترسیم هم برای یه نفر دیگه مسخره و کاملا بی معنی باشه.

اصلا نباید یه نفر رو به خاطر ترسش مسخره کرد، یا باهاش شوخی کرد چون به جای اینکه کمکی به اون فرد کنه بدتر باعث میشه که این ترس کابوس بشه براش.

=(


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۲۳
Blue Moon

میدونم یکم دیره برای نوشتن اما حیفم اومد حس خوب امروزمو ننویسم. درسته خیلی خسته شدیم، توی گرما نشستیم بلند شدیم، کلی چیز جا به جا کردیم بار ها و بارها مبل ها رو اینور اونور کردیم تا شکل مناسبی پیدا شد ولی همش می ارزید به لحظه ای که همه چیز مرتب چیده شده بود و خونه ی داداشم آماده آغاز زندگی مشترکش شد.

راستش همیشه دلم میخواست زودتر ازدواج کنه تا برم اتاقش رو واسه خودم کنم اما الان... واقعا دلم نمیخواد که بره. کاش میشد همینجا تو خونه ی خودمون زندگی کنن. البته خوبی ای که هزاااار بار خدا رو بابتش شکر کردم اینه که خونشون بهمون خیلی نزدیکه. ولی با این حال بازم دلم براش تنگ میشه. امیدوارم توی عروسیشون اشکم نریزه

هر چند که از تهِ تهِ قلبم براش خوشحالم و تمام چیزی که میخوام خوشبختیشه ':)

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۵۷
Blue Moon

میخوام زندگیمو رو موج تو تنظیم کنم :)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۲۵
Blue Moon
اون:انقد بدم میاد از اینا که باشون غذا میخوری تا دو تیکه میخورن هی میگن وای من دیگه نمیتونم -_-
من: اه اه اره اصلا اشتهای آدمو کور میکنن
اون:خداروشکر ما ازوناش نیستیم
 
 
 
یه ربع بعد...
من:  به جان خودم دارم میترکم دیگه
اون: من ترکیدم رفت(در حال کشیدن نفس عمیق)
و نصف پیتزا رو به خانه بردیم...
 
این قسمت : قمپُز 
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۱۴
Blue Moon
کاش دانشمندا اختراع چیزی که بشه موقع خواب مغزو باش خاموش کرد و راحت سر رو روی بالش گذاشت رو توی اولویت اون لیستشون بذارن -_-
دیشب یه چیزایی یادم اومد که حتی اگه زور میزدم هم در حالت عادی یادم نمیومد.
مثلا اون پاک کن کلاس اولم که شکل یه خرس بود و یکی از بچه ها با کیک شکلاتی اشتباه گرفته بودش و گازش زده بود :/ نکه بوی شکلات هم میداد.
یا مثلا اون عکسایی که با داداش بزرگم وسط جاده گرفتیم که هی با جیغ و داد می‌پریدیم کنار تا ماشینا رد شن.
یا اون سگ دیوونه ای که تو پنج شیش سالگیم دوید دنبالم و بعد بابام چقد با صاحبش دعوا کرد. در حد چی ترسیده بودماااا

خلاصه که دیشب با اینکه از خستگی چشمام باز نمیشد ولی فک کنم کل زندگیم رو یه مرور زدم
در حدی که یه سری خاطرات از نوزادیمم یادم اومد :ddd
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۸ ، ۱۴:۰۳
Blue Moon

مسخره ترین چیز دنیا اینه که به جونت بیشتر از روحت اهمیت میدن در حالیکه آدم میتونه زنده باشه و بارها بمیره...! 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۲۶
Blue Moon

ضمن عرض تبریک سال نو خدمت شما خواستم در مورد این مسئله ی عجیب غریب جلو و عقب کشیدن ساعت ها حرف بزنم. اولین مشکلی که بعد از این کار به طرز افتضاحی موجب آزار ماست اینه که به هرکی میگیم ساعت چنده فرقی نداره که واقعا ساعت چنده، جواب سه کلمه س :"جدید یا قدیم؟"

مسئله دیگه اینه که مثلا الان که ساعتا اومده جلو صبح که بیدار شدم یهو دیدم عه ساعت 10 شده. کلی حرص خوردم که ای واویلا باز دوباره ساعت خوابم اینجور شده که دیر بیدار شم، بعد که یکم ویندوزم اومد بالا یادم اومد اها اینا ساعتا رو عوض کردن. کلا با همین سر همه چیز خودمو امیدوار کردم در طول روز. میگم نه الان که 10 در واقع همون 9ه :/

شیش ماه پیش که ساعتا رو کشیدن عقب من خیلی فشار سنگینی بهم وارد شد. شاید فکر کنید که چطوری اخه اصلا چه ربطی به من میتونه داشته باشه!؟!؟!

خب ببینید من اون موقع به زور خودمو بیدار نگه داشته بودم که ساعت 1 بشه تا من بتونم از اینترنت رایگانم برای دانلود استفاده کنم... دقیقا تا ساعت یک شد و من هنوز در هیجان بودم دیدم شد 12 -_-

گرفتم خوابیدم...

راستی حالتون چطوره؟ خوبین؟ 

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۵۴
Blue Moon

بعضی فیلما هستن که بعد تماشاشون ادم یه حس گنگی و گیجی داره، فیلم about time هم از اون دسته از فیلم هاست. در طول فیلم واقعا میتونی شخصیت داستان رو درک کنی. اون گیجی که داره و سعی میکنه همه چیز رو درست کنه اما باز یه چیز دیگه خراب میشه.

ارزش زمان، خانواده، لحظه هایی که باهم دارین رو بیشتر میفهمین.

داستان این فیلم در مورد پسریه که توانایی سفر در زمان رو داره. میتونه به گذشته برگرده و اتفاقات رو تغییر بده.

چیزی که از پدرش یاد میگیره این بود که هر روز رو دوبار زندگی کنه، بار اول رو با تمام استرس ها و اتفاقای جدیدش میگذرونه و وقتی دوباره به اون روز برمیگرده اون روز رو یه بار دیگه اما با لذت زندگی میکنه و زیبایی هاشو میبینه. 

یه جایی آخرای فیلم یه دیالوگ خیلی قشنگ داره که میگه: سعی میکنم هر روزم رو طوری زندگی کنم که انگار از روی قصد به این روز برگشتم تا ازش لذت ببرم، انگار که آخرین روز از زندگی فوق العاده و عادی منه.

 

 

 

About time 2013 - Richard Curtis

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۳۴
Blue Moon

از صبح هوا ابری بود و در نهایت بارید و من تمام روز رو با یه بغض تو گلو گذروندم، بیدار شدم، غذا خوردم، دوش گرفتم و آماده شدم تا بالاخره توی مسجد شکست... بغضی که تبدیل شد به اشک و اشکی که شد هق هق و اما هنوزم نمیشه بهت فکر کنم و چشمام تر نشه.

دیشب به امید اینکه شاید بیای به خوابم خیره به عکست روی گوشیم خوابیدم اما نیومدی... حقم داری

خودم میفهمم که چقدر بد شدم. هر چقد زور زدم نتونستم ازت بخوام که بیای به خوابم، احساس کردم که چقدر آدم بدی بودم تو این چند وقت، که روم نشد حتی باهات حرف بزنم!

توی تمام سال های زندگیم شاید فقط یه بار اومدی تو خوابم، رنگ نور بودی با همون پلیور سفیدت که الان پیش خاله س، بغلم کرده بودی. 

خیلیا میگن که چشمام شبیه توئه، حالت نگاهم. باورت نمیشه اگه بگم موقع شنیدنش چقدرررر به خودم بالیدم. اولین بار فروغ بهم گفت. اون موقع راهنمایی بودیم.

مامان بعضی وقتا از تو برام میگه،گفته بود که موقع رفتن یه نامه کوچولو گذاشته بودی تو کمدش. افسوس میخوره که الان ندارتش. میگه آخرین باری که اومدی از توی ساک سبزت یه دفترچه کوچیک خاطرات دادی به مامانم. بهت گفت که دفترچه خاطراته! باید پرش کنی... ولی تو گفتی که میخوای بدیش به مامانم. و مامانی هنوزم که هنوزه چشمش به حدیثیه که داخلش نوشته بودی. سی و چهار سال شد... و تو دیگه هرگز برنگشتی....

 ولی مامان بزرگ زیاد نمیگه،دلم میخواد ازش بپرسم اما نمیتونم، واقعا نمیتونم. راستش میترسم یهو گریه م بگیره جلوش، مخصوصا که عکست روی هر دیوار خونش هست. صبح که از خواب بیدار میشه عکس تو اولین چیزیه که میبینه و شب، آخرین. 

 عجیبه اگه بگم دلتنگ لحظه هایی میشم که باهم نداشتیم؟

کاش وقتی بودی منم بودم. میدونی من الان همسن وقتی ام که تو رفتی؟ :) 

من خیلی دوستت دارم

نمیگم بیشتر از خواهرت اما شاید به همون اندازه


به بهانه ی سالگرد شهادت دایی علی... حرفایی که هیچ وقت نگفتم! 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۵۴
Blue Moon